تبليغاتX
حسرت پرواز
شنبه چهاردهم مهر 1386

آنتوان عزيز، مي دوني فرق ادب و نزاكت چيه؟

يه جنتلمن اشتباها در يك حمام رو باز مي كنه و يه خانم كاملا برهنه رو مي بينه. بعدش فوري يه قدم عقب مي ره، در رو مي بنده و مي گه : "ببخشيد خانم!".  اين ادبه.

همون جنتلمن اشتباها در يك حمام رو باز مي كنه و يه خانم كاملا برهنه رو مي بينه. بعدش فوري يه قدم عقب مي ره، در رو مي بنده و مي گه : "ببخشيد آقا!".  اين نزاكته.

 

Stolen Kisses ، فرانسوا تروفو

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 21:19  توسط حسرت پرواز  | 

جمعه نوزدهم مرداد 1386
یک هفته ای در سفر خواهم بود ... همسفر جاده ها، به قول شاعر دور خواهم شد از این خاک غریب که در آن هیچ کس نیست که در بیشه عشق قهرمانان را بیدار کند ...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 14:27  توسط حسرت پرواز 

پنجشنبه هجدهم مرداد 1386

شاید ۲۰۰،۳۰۰ DVD فیلم از کارگردان و بازیگران محبوبم کافی باشد تا روزی با ۲،۳ تای آنها حال کنم و روزم را به شب برسانم. وای ... جیم جارموش ، جانی دپ، آل پاچینو ، تورناتوره، اسکورسیزی ... بوسه های برگمن و بوگارت توی کازابلانکا ... همیشه بعد از دیدن این صحنه احساساتی می شوم ، حتی اگر ۱۰۰۰ بار دیده باشم!

لیستی بلند پایه از رمان ها و کتابهایی که نخوانده ام نوشته ام . اگر می شد ۲۰ تایشان را بخرم و بخوانم عالی می شد. وای ... چه می شد اگر روزی ۲ ساعت تنها باشی و به مبل لم بدهی و خودت باش و خودت. در این مواقع موسیقی جادو می کند ... موریکنه فوق العادست! تا بحال شنیدید؟

چه حالی دارد از ساعت ۱به بعد با معشوقت خیابان های خلوت و لاجوردی را متر کنی، حالا اگر باران هم ببارد معرکست ... حیف که این موقع شب کافه ای باز نخواهد بود که پشت شیشه های بخار گرفته اش قهوه ای بنوشی و بر لبان معشوق بوسه ای بزنی. حیف ... حیف که نه معشوقی هست ، نه خیابانی ، نه کافه ای ...

فعلا رفیقان هم در دسترس نیستند که توی play station2 سوسکشان کنم ... کاش بودند مثل همیشه! من از این دنیا «شرق»م را می خواهم که هر روز می خواندمش. امروز پنج شنبست و از کافه شرق خبری نیست ... امروز می خواستم ادامه «بی عشق نمی توان» علی تفرشی را بخوانم، داستان پسر ۱۰ ساله ای که عاشق معلمش می شود ! باز هم حیف ...

توپمم که گم شده... توپی که هر هفته جمعه ها با اهالی فامیل توی چمنزارها فوتبال بازی می کردیم. لا اقل توپم را بده دنیا!

امروز تنها من ماندمو دنیای مجازی اینترنت، من ماندمو وبلاگها ... عجب دنیای کوچکی شده! کارم شده کنار پنجره نشستن و همسایه ها رو دید زدن ... کارم شده دیدن رخت پهن کردن زن همسایه ...!

فعلا از دنیا همین ها را می خواهم ... فیلم ، کتاب ، دوستانم ، معشوقم ، خیابان ، باران ، کافه ، شرق ، توپم ... فعلا همین ها را داشته باشم بس است، تا ببینیم بعد چه شود!

پ.ن. شاید یک هفته ای رفتم سفر ...

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 13:18  توسط حسرت پرواز  | 

سه شنبه شانزدهم مرداد 1386

باز هم دکان اندیشه ای بسته شد. امروز وقتی از کنار روزنامه فروشی رد می شدم  دلم گرفت.شرق تنها روزنامه ای بود که می خواندم، شاید از امروز دیگر روزنامه نخوانم! آنها فقط دنبال بهانه ای بودند که در شرق را ببندند حالا اگر این مصاحبه هم نبود حتما دلیل دیگری پیدا می کردند. به قول از زندگی شعار شما همین است ... نه شرقی! نه غربی جمهوری اسلامی! اصلا آزادی مطلق یعنی همین! باور کنید که دیگر حوصه ای برای اعتراض و گله کردن نیست. دانشجو در بند ... روزنامه توقیف ... خفقان ... و ... و ... و ...

پ.ن. این روزها حجت سپهوند کار دیگری جز رفتن به تحریریه روزنامه های توقیف شده و عکس برداری از چهره های گریان آنها ندارد! عکس بالایی از خود او

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 14:4  توسط حسرت پرواز  | 

یکشنبه چهاردهم مرداد 1386

به احترام این فرزندان آزادی خواه و عدالت طلب ایران که تعدادی از آنها وبلاگ‌نویس نیز هستند، ما جمعی از وبلاگ‌نویس‌ها تصمیم گرفته‌ایم که نام وبلاگهای خود را در این روز به "۱۴ مرداد، روز همبستگی وبلاگ نویس‌های ايرانی با دانشجویان دربند" تغییر دهیم.

پ.ن. دانشجویان را آزاد کنید.

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 13:12  توسط حسرت پرواز 

جمعه دوازدهم مرداد 1386

این روزها اوقات بی کاری زیادی دارم. فیلم میبینم، کتاب می خونم، استخر میرم و ... ولی هیچ کدوم لذت sms بازی من و زنداییم رو نداره. بیشتر اوقات تا ساعت ۱ شب  به هم sms می زنیم، می گیم و می خندیم ، خاطره های گذشته رو با هم مرور می کنیم ... من به خیلی ها sms می زنم و خیلی ها هم به من ولی هیچ کدام مثل sms های او نیست، شاید sms های من هم برای او چنین حالتی داشته باشم ...

یادش به خیر زمانی که خونشون نزدیک خونه ما بود مامانم وقتی کار داشت منو می ذاشت پیش زنداییم و می رفت. با هم فیلم میدیدیم، می رقصیدیم ،تخمه می شکستیم... زیباست، چشمان زیبایی دارد ... زیبا می رقصد، عاشق خنده هایش بودم و هستم. همیشه دوست داشتم کنارش باشم، همینطور او. شاید اختلاف سنی کممان باعث نزدیکی ما بود هرگز یادم نمیرود چقدر برای جک و رز فیلم «تایتانیک» گریه کردیم. یادمه وقتی توی عروسیش برای اولین بار بهش گفتم «زندایی» از ته دل خندید و منو بغل کرد ، من اون موقع۱۰ سال داشتم. وقتی مراسم ختم مادرش تموم شد ، داشتیم میوردیمش خونمون تا یه کمی از اون فضا دور باشه. توی ماشین کنار من نشسته بود، بهش جوک می گفتم تا بخنده و گریه یادش بره ولی اون هم می خندید و هم گریه می کرد.

بعد از اینکه به یه شهر دیگه رفتن خیلی دلتنگ شدم ولی هر سال یه ۷،۸ روزی به خونشون می رفتم. رفتن به خونه اونا از بهترین خاطرات زندگی من بوده و هست. اصلا تو خونه زندایی و داییم بود که عاشق چشمان سیاه و مست کننده دختری شدم. «دختر» فامیل نزدیک زندایی بود. به همین دلیل هر سال بهانه بیشتری برای رفتن به خانه آنها داشتم. وقتی از دختری که دوست داشتم دور می شدم، هرگز نوازش ها، چشمک ها، خنده ها، دلداری های او از یادم نخواهد رفت. یادش به خیر شمال رفتن های ما ... گریه کردن های ما ... خندیدن های ما ... رازداری های ما ... رقصیدن های ما ... فیلم دیدن های ما. چقدر زیباست خاطره های گذشته. امسال هم به خانه آنها خواهم رفت. باز هم مثل همیشه ، می خندم ... می رقصم ... عاشق می شوم ... فیلم میبینم تا باز هم برای آینده خاطره ای ساخته باشم.

پ.ن. باز هم امشب به هم sms می زنیم ...

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 13:23  توسط حسرت پرواز  | 

سه شنبه نهم مرداد 1386

کنکور قبول نشدم! البته سال اولی بود که کنکور می دادم. تنبلی کردم ... آخه واسه امسال زیاد امیدی نداشتم. و کلا امیدم به سال دیگه بود. امسال دیگه باید بچسبم به درس. البته دور شدن از اینترنت و وبلاگ و فیلم و رمان کار آسونی نیست! موندم چطوری می خوام در مقابل فیلم های جدید، وبگردی های هر روزه ، پرسه زدن تو خیابون و سینما رفتن مقاومت کنم. امیدوارم بتونم! شما هم دعا کنید ...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 21:14  توسط حسرت پرواز  | 

سه شنبه نهم مرداد 1386

فیلم عالی بود ،نیکول کیدمن عالی تر

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 21:6  توسط حسرت پرواز 

جمعه پنجم مرداد 1386
پیشانی اگر ز داغ گناهی سیاه شود
بهتر ز داغ مهر نماز از سر ریا
نام خدا نبردن از آن به که زیر لب
بهر فریب خلق بگویی خدا خدا
                                         «فروغ فرخ زاد»

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 12:59  توسط حسرت پرواز 

پنجشنبه چهارم مرداد 1386

سوار «اتوبوس» می شوم. اتوبوس است دیگر ... با مردمانی که نقاب در چهره دارند. شاید تلنگری باعث شود نقاب از چهره آنها کنار رود. اصلا اتوبوس با همین مسافرهایش زیباست. با همین آدم های ساکت و نگرانی که فقط منتظر یک اتفاقند تا سکوت خویش را بشکنند.

جوانی که روبروی من ایستاده ادعا می کند چهار مدال آورده، سه طلا ، یک برنز اما از ریختش پیداست که معتاد است. این ها را در جواب پیرمردی می گوید که چند لحظه پیش صندلی خود را به او داد. یکی از بنزین می گوید و از بی بنزینی ناله ... آن گوشه سربازی ساکت نشسته است، سرش را به شیشه اتوبوس تکیه داده و بیرون را می نگرد. در این میان صدای گریه بچه ای خود نمایی می کند، انگار در اثر ترمز اتوبوس به زمین خورده بود. طبق معمول ۵ ،۶ جوان هم چسبیده به قسمت خانم ها ایستاده اند و منتظرند دلی از یکی از دخترهای داخل اتوبوس ببرند. یکی از پسرها شماره اش را به دختری که کنارش ایستاده می دهد. پیر مرد کنار دستی من هم با دیدن آنها سری تکان می دهد و از عوض شدن زمانه گله می کند و ادعا می کند در گذشته شرم و حیایی بود که امروزه از آن خبری نیست.

اتوبوس همچنان می رود و در هر ایستگاه توقف می کند و آدم های داخل خود را به مرور عوض می کند. مردی ۴۰ ساله سوار می شود، ادعا می کند ۵ ساعت در اداره ای معطل شده است و در میان حرفهایش نفرین هایی هم نثار این و آن می کند ... مرد دو ایستگاه بعد پیاده می شود. کم کم داشتم به مقصد نزدیک می شدم و خود را آماده پیاده شدن می کردم که دختری را در انتهای اتوبوس دیدم ... بسیار زیبا بود. ماتیک قرمز و خوش رنگی به لبان آتشیش زده بود و آن را بیش از قبل آتشی تر کرده بود، روسری خوش رنگی سرش بود کمی از موهای خرماییش بیرون بود. چشمان سیاه زیبایی داشت که هر کسی را دیوانه می کرد وقتی می خندید زیباتر از قبل می شد. پاهایش عریان بود و دست و پایش لاک زده. دستان زیبایی داشت، دوست داشتم با آنها نوازشم کند.  چند دقیقه ای محو تماشایش شدم. او نگاهش را از من پنهان می کرد و به من به چشم مزاحمی می نگریخت. ولی من همچنان تماشایش می کردم. نمی دانم این چه حسی در من است که هر وقت دختر زیبا رویی را می بینم شیفته اش می شوم. دوست دارم نگاهش کنم ... دوست دارم لمسش کنم. دوست دارم کنار من بنشیند و با من باشد تا همه ببینند که من مال او و او مال من است.

پیاده می شوم ولی همچنان در فکر او اسیرم. ساعت یک و نیم است و هوا بسیار گرم. و اتوبوس همچنان در حرکت است ... مثل زندگی

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 12:33  توسط حسرت پرواز  |