شاید ۲۰۰،۳۰۰ DVD فیلم از کارگردان و بازیگران محبوبم کافی باشد تا روزی با ۲،۳ تای آنها حال کنم و روزم را به شب برسانم. وای ... جیم جارموش ، جانی دپ، آل پاچینو ، تورناتوره، اسکورسیزی ... بوسه های برگمن و بوگارت توی کازابلانکا ... همیشه بعد از دیدن این صحنه احساساتی می شوم ، حتی اگر ۱۰۰۰ بار دیده باشم!
لیستی بلند پایه از رمان ها و کتابهایی که نخوانده ام نوشته ام . اگر می شد ۲۰ تایشان را بخرم و بخوانم عالی می شد. وای ... چه می شد اگر روزی ۲ ساعت تنها باشی و به مبل لم بدهی و خودت باش و خودت. در این مواقع موسیقی جادو می کند ... موریکنه فوق العادست! تا بحال شنیدید؟
چه حالی دارد از ساعت ۱به بعد با معشوقت خیابان های خلوت و لاجوردی را متر کنی، حالا اگر باران هم ببارد معرکست ... حیف که این موقع شب کافه ای باز نخواهد بود که پشت شیشه های بخار گرفته اش قهوه ای بنوشی و بر لبان معشوق بوسه ای بزنی. حیف ... حیف که نه معشوقی هست ، نه خیابانی ، نه کافه ای ...
فعلا رفیقان هم در دسترس نیستند که توی play station2 سوسکشان کنم ... کاش بودند مثل همیشه! من از این دنیا «شرق»م را می خواهم که هر روز می خواندمش. امروز پنج شنبست و از کافه شرق خبری نیست ... امروز می خواستم ادامه «بی عشق نمی توان» علی تفرشی را بخوانم، داستان پسر ۱۰ ساله ای که عاشق معلمش می شود ! باز هم حیف ...
توپمم که گم شده... توپی که هر هفته جمعه ها با اهالی فامیل توی چمنزارها فوتبال بازی می کردیم. لا اقل توپم را بده دنیا!
امروز تنها من ماندمو دنیای مجازی اینترنت، من ماندمو وبلاگها ... عجب دنیای کوچکی شده! کارم شده کنار پنجره نشستن و همسایه ها رو دید زدن ... کارم شده دیدن رخت پهن کردن زن همسایه ...!
فعلا از دنیا همین ها را می خواهم ... فیلم ، کتاب ، دوستانم ، معشوقم ، خیابان ، باران ، کافه ، شرق ، توپم ... فعلا همین ها را داشته باشم بس است، تا ببینیم بعد چه شود!
پ.ن. شاید یک هفته ای رفتم سفر ...